خرید بک لینک
میرسد قاصدکی... https://ta3tu30.blog.ir/ تاس طوسی سابق! fa https://blog.ir/ //bayanbox.ir/view/8713407312324315613/tree.jpg میرسد قاصدکی... https://ta3tu30.blog.ir/ Tue, 14 Sep 2021 15:11:37 +0430 دلم تنگ شده https://ta3tu30.blog.ir/post/1338 <div style="direction:rtl"><p>دلم تنگ شده برای اون شبایی که گوشی ریزه میزمو میگرفتم تو دستم و میرفتم زیر پتو و وبلاگاتون رو باز میکردم و میخوندم!</p> <p>فکر میکنم زمستون بود چون حسی که الان از این دلتنگی دارم اینه که هم سرم گرم میشد هم دلم...فکرم پرت دنیاهای تک تکتون میشد و حالم خوب...انگار که دارم قبل خواب هزار داستان میخونم...</p> <p>دیشب در حالی که داشتم مسیر آموزشگاه تا خونه رو میومدم بهش گفتم صبحها هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن ندارم...دلم نمیخواد اون نسیم حال خوب کنی که میخوره به تنم رو ول کنم و بیام ...شاید تا هفته پیش از این همه بدو بدو و شلوغی خوشحال بودم اما الان ظرفیتش رو ندارم...کی دیده یه دختر 15 ساعت در روز سر پا باشه؟!برای چی؟!برای کی؟!که چی؟!</p> <p>و حرف مامان بزرگم که میگفت قربونی راهی دورت برم یا اخلاقی خوبت یا....تو ذهنم با صدای بلند پخش میشد!</p> <p>حرفای خودمو به خودم تحویل داد...که پاشو یه کار جدید بکن که تا حالا نکردی یا دلت خواسته و انجامش ندادی یا نخوردی یا یا یا...پاشو برو سفر...</p> <p>اما لهتر از اونی بودم که بخوام جوابشو بدم! فقط گفتم هر چی که این مدت به دست آوردم لذتش رو نبردم...</p> <p>روزا دارن میگذرن و کرونا یادم داد زندگی مسخره تر از اون چیزیه که تا حالا فکر میکردم...</p> <p>میخوام عصری یهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 3:31

وجوج دلبندم، عکاس باشی عزیزم، نیمای قشنگم اومدم بنویسما بعد دیدم غمم گین بوده این چند وقت!بدونین زندگی در جریانه، زرت و زورت جشن میگیریم، پفیلا میپاشیم سر هم ، کاکتوس بهم هدیه میدیم ، بلند بلند میخندیم، دست رسمی میدیم، یه روزایی قهر میکنیم، هی قرار دور دور میذاریم، تو بغل هم های های اشک میریزیم، قلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 22:06

دلم تنگ شده برای اون شبایی که گوشی ریزه میزمو میگرفتم تو دستم و میرفتم زیر پتو و وبلاگاتون رو باز میکردم و میخوندم! فکر میکنم زمستون بود چون حسی که الان از این دلتنگی دارم اینه که هم سرم گرم میشد هم دلم...فکرم پرت دنیاهای تک تکتون میشد و حالم خوب...انگار که دارم قبل خواب هزار داستان میخونم... دیشب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 22:06

تقریبن یه هفته پیش بود یه تور گذاشتیم، برای اینکه اهیجان راه بندازم نوشتم تخم اومدنشو داری! نمیدونم چرا انقدر همه بد و بیراه که تو دختری و از تو بعیده این حرف و کلی جانماز آب کشیدن! حالا من میشناسمشونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: دوشنبه 17 آذر 1399 ساعت: 6:06

باز هم گوشیم کشوندم که بیام حافظشو خالی کنم!اولین استیکر بلاگم...بدم نیست! واوف از قیمتها! انقدر این چند وقت مهر فشار روم بود و هست که پریشب یه حمله عصبی بهم دست داد... از درد خوابم نمیبرد... رفتم نواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: دوشنبه 17 آذر 1399 ساعت: 6:06

امروز داشتم تاریخ میزدم همه رو بی هوا زدم 8.8.98 ...یهو به خودم اومدم...عکس گرفتم ازش براش فرستادم و نوشتم مبیبینی... نشد برم امروز و ناراحتترینم...دارم سرم رو خلوت میکنم... باید بیشتر برای خودم وقت بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: دوشنبه 17 آذر 1399 ساعت: 6:06

بهم گفت به شادی بپوشیش و مگه میشه مشکی رو توی شادی پوشید...

این سومی...کاش آخری باشه...

دیگه نمیتونم!

این حجم از غم برام زیاده...

این حجم از فشار و ناراحتی...

ضعیف شدم...زیاد...

اشکم اومده دم مشکم!

خدای بعض و صدای لرزون...

من این ادم نیستم!

میگذره ولی به غم...

بارون هم شدتش رو زیادتر میکنه...

آخ از حال دلم...

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: دوشنبه 17 آذر 1399 ساعت: 6:06

یه روز گوشیمو برداشتم بالا پایین کردم، شماره هایی که هنوز حفظ بودم و رو تو ذهنم مرور کردم، بعد به خودم گفتم که چی؟! زنگ بزنی بگی چی؟! از خودت بگی؟! بخوای از خودشون بگن؟! فقط حالشونو بپرسی!خب بعدش چی؟!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: پنجشنبه 22 خرداد 1399 ساعت: 21:36

وقتی که خودت حالت از خودت بهم میخوره...بسکه لباسات بدن...صورتت پر موئه و کلی جوش ریختی بیرون...عرق کردی و موهات چربن...و دلت میخواد از بی خوابی مطلق بری یه گوشه مثه سنگ بیفتی...یکی ازت تعریف کنه و بغلت کنه و بگه مثه مسکنی تجاوز نیست؟!

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 23:53

یه اتفاقایی تو زندگی آدم میفته که باعث میشه دیگه اون ادم احمق سابق نباشی و این خیلی خوبه!

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:06

اومدم منتشرش کنم ولی دست دلم نرفت!مال خیلی وقت پیشه! مال همون شبی که قرار بود دیگه شبم صبح نشه! یه جایی از متنش نوشته بودم " یه روزی میرسه که میبینی صمیمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

وقتی از شب قبلش تو فکری و بی خواب! وقتی اون پسره ریشو از تو ماشینش بوس میفرسته! وقتی همکارت تا ظهر هی میاد و میره ببینه خوبی یا نه! وقتی میشینن جلوت و بد رفیقتو میگن! وقتی زنگ میزنن و میگن تموم مسیر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

دکتره پنل دارو را باز کرد و تایپ کرد دیفن که یعنی توی این گرمای سگی سرماخورده ام، پلک چپم سه روز است که میپرد، غدد مرتبط و غیر مرتبطم دارند زور میزنندهورمون های زنانه ام را به حد قابل قبولی برسانند،قفسه سینه ام سنگین است،زورم به آتش فشان های چرکی صورتم میرسد،1سال و نیم پیش هم میگفتند سرماخوردی،اگر بپرسی چه خبر میگویم ملالی نیست به جز شما!

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: پنجشنبه 30 خرداد 1398 ساعت: 21:50

ولی فقط گذشت,...

هیچ چیز عوض نشد، جز احساسم نسبت به پوچ بودن زندگی!

به پوچ شدن آدما و روابطشون و حرفا و عملشون!

از خودم و تلاشم در راستای بهتر زیستن هنوز راضی نیستم!

باز هم تلاش و تلاش و تلاش!



+ممنون که به یادم بودین! :)

نمینویسم ولی هستم،آدرس بذارین!

+فیلم و سریال و کتاب و آهنگ خوب معرفی کنین!

برچسب: نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:02

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را،ک سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را...


+آخ از امکان ارسال پیامک بلاگ...میبندمش!
که دلم نلرزه چیزی بفرستم یهو...!

برچسب: یکسال,انگیز,گذشت, نویسنده: زهرا حکیمی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:16

صفحه بندی